<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هستی مجاز</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com</link>
<description>دلنوشته یاس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 19 Feb 2014 12:04:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کلاس گلایولم هستی</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/92</link>
<description>معلم دوست داشتنی و زحمت کش هستی و همکلاسی هایش</description>
<pubDate>Wed, 19 Feb 2014 12:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>My dear picture</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/91</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 19 Feb 2014 11:49:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>شبی ترسناک و من</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/90</link>
<description>شبی ترسناک و من! شهریور ماه بود، تقریبا نیمه دومش. مادرم همراه با خواهر و برادر کوچکم رفته بود پیش پدرم که در کرج بود. آخه همانطور که قبلا هم گفته بودم پدرم نظامی بود و اجبارا باید در محل خدمتش بی دردسر حاضر می شد و از آنجایی که بناب از کرج بخش اشتهارد مسافت زیادی فاصله داشت ، پدرم منزلی مجردی برای خودش اجاره کرده و مشغول خدمت بود . روزی فیل مامانم هوای هندوستان کرد و اصرار داشت که باید برود و از نزدیک زندگی مجردی پدرم را ببیند و چند روزی حال و هواش عوض</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2014 11:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>سال سنگ پرانی اجنه</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/89</link>
<description>سال سنگ پرانی اجنه تابستان سال 59 بود . همچون سالهای قبل وقتی گرمای تابستان کلافه مان می کرد و پنکه کفاف خنکی داخل منزل را نمی داد، همه اهل خانه با صفا و صمیمیت در تراس جلوی ساختمان می نشستند و در فضای سر سبز و مملو از انواع سبزیجات و درختان میوه های رنگارنگ، مشغول صحبت و آواز خوانی عاشیقی توسط پدربزرگ و نهایتاً صرف شام می شدند. (با توصیف های پست قبلی (سماور زغالی ، تلمبه آب خنک، کباب های زغالی گوجه، فلفل، بادمجان و ....) و گاهی اوقات نسیم شبانگاهی بر فیض</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2014 12:16:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا نظر بدید ....</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/88</link>
<description>دوستان خوبم ، مهربانان، سلام . ممنون که بهم سر می زنین و زحمت مطالعه پست های وبلاگ بنده را به خودتون می دید . دوستان با نوشتن دو پست آخر منتظر نظرات شما مهربانان بودم . اینکه آیا مشتاق خواندن اتفاقهای دیگری که در این راستا برام افتاده هستین یا نه . اما متاسفانه هیچ نظری از شما خوبان علی رغم مراجعان زیاد دریافت نکردم و از آنجایی که قصد دارم همه این اتفاقات را در مجموعه ای به عنوان کتاب ارائه نمایم لذا خواهش می کنم نظرات خود را در خصوص اینکه آیا این پستهای</description>
<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 09:41:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>جشن نیمه شب و حضور من!</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/87</link>
<description>جشن نیمه شب و حضور من تابستان بود و هوا بقدری گرم که گاها مادرم تراس جلویی ساختمان را فرش انداخته و سماور زغالی را آماده می کرد و در کنار آن بساط منقل کباب گوجه و بامجان و سیب زمینی و ... را راه می انداخت و نهایتاً آخر شب بعد از اینکه خواب کم کم چشمانمان را نوازش می داد به فکر انداختن لحاف و تشک در تراس می افتادیم تا شاید از نسیم شبانگاهی و صبحگاهی بی بهره نمانده و خواب راحتی را تجربه کنیم . و با نگاه های کنجکاوانه به آسمان که با ستارگان زیبا و ماه نورانی</description>
<pubDate>Sat, 25 Jan 2014 11:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت منو زندگیم</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/86</link>
<description>حکایت منو زندگیم سالها بود که در فکر مکتوب کردن برخی از اتفاقهای مهم و شاید بغرنج برای خودم و جالب برای خوانندگان، که گاها امان از روزگارم را می برید و ضعف توام با مریضی را برایم به ارمغان می آورد بودم . امید که به صداقت در گفته هایم ایمان داشته باشید و نوشته هایم را آنگونه بخوانید ، تصور و مجسم کنید که برایم اتفاق افتاده اند. تقریبا هشت سال بیشتر نداشتم که به جهت نظامی بودن پدرم که دایم در انتقال از این شهر به اون شهر، از یک استان به استانی دیگر به اقتضای</description>
<pubDate>Tue, 21 Jan 2014 11:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه ای با عنوان سالگرد ازدواج </title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/85</link>
<description>بهانه ای با عنوان سالگرد ازدواج .....!!! نمی دونم این بهونه ها کهنه شده یا نه؟ نمی دونم بازم خریدار داره یا نه؟ سالگرد ازدواج!!!! سالگرد عقد!!!! ولنتاین!!!! جشن تولد!!! و..... ۲۷ دی ماه سالگرد ازدواجمون هست اما.... می دونید عشقی که تبدیل به ............. ادامه مطلب........</description>
<pubDate>Wed, 15 Jan 2014 10:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر! از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/84</link>
<description>دکتر ! از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گاهی سخت است تصمیم درست را گرفتن، بر سر دوراهی بودن و راهی را انتخاب کردن و رفتن، گاهی اما آسان! بعضا هم فرقی نمی کند چرا که هر دو راه به یک جای ختم می شود، سرانجام هر دو راه گاهی یک حقیقت تلخ است: قربانی انسانیت در پای پول! فرق نمی کند کی باشی هرکه باشی وقتی با عینک منفعت و درآمد به همه چیز از جمله نیاز، درد و آلام انسانها بنگری آنگاه تو انسانیتت را به مسلخ برده ای! شک نکن دیگر انسان نیستی حتی اگر ماشینت شاسیش بلند</description>
<pubDate>Mon, 13 Jan 2014 11:06:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>دلم تنگه بخدا.............!</title>
<link>https://morvaridman.blogfa.com/post/83</link>
<description>دلم تنگه بخدا.............! می دونید . گاها بدجوری دلتنگش می شم . ........</description>
<pubDate>Sun, 12 Jan 2014 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>morvaridman</dc:creator>
<guid>morvaridman.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
</channel>
</rss>
