شب محشر
ازدحام زیادی بود. سالن گنجایش 400 نفر را داشت اما حداقل 150 نفر هم
سرپا بودند و در سالن، محیط بیرونی و حتی حیاط تالار حضور داشتند. جالب
بود که جشنواره سراسری اینچنین جمعیتی را در خود ندیده بود .
به هر حال برنامه اختتامیه به پایان رسید و اعلام کردند که اتوبوسها آماده
حرکت به غذاخوری تاج محل دربند هستند . کسی جانمونه . هرکسی با وسیله های شخصی
یا عمومی سعی می کرد خود را به محل برساند.
بنده هم به نوبه خود دو فرزندم رو همراه با همکار و یکی از هنرمندان
دعوتی که وسیله شخصی داشتند به محل غذاخوری راهنماییشان کرده و
خود در محل اختتامیه ماندم تا در توزیع رایگان کتابهای چیده شده کمک
همکاران باشم . توزیع هم تمام شد و بنده نیز با آخرین اتوبوس جا مانده در
محل به طرف غذاخوری جهت صرف شام همراه با همکاران دیگر عازم
شدم. تازه دقایقی از حرکت اتوبوس نگذشته بود که گوشی همراهم به
صدا در آمد و اسم یکی از همکاران روی مونیتور آن نمایان شد.
ـ «بله بفرمایید آقای .... » .
ـ خانم .... «بگید ببینم شما چند نفر مهمان دعوت کردین؟ »
ـ مگه چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
ـ آره دیگه اینجا قشون کشی کردن ، هر کی میاد میگه مهمون خانم .... هستم .
ـ اِ .... واقعا؟ مگه چند نفر اومدن ؟
ـ نمی دونم که . دو نفر با خانواده اومدن میگن مهمون خانم .... هستیم
و من در حالیکه از این حرکت همکار ... متعجب و در عین حال ناراحت
شده بودم پاسخ دادم: آقای .... . من مجوز دعوتم رو از ریاست گرفته ام نه
شما. دوما اینکه مگه این قشون من چند نفرند که اینقدر شمارو ناراحت و
عصبانی کرده؟؟
اگه زیاد اذیت شدین و نمی تونید تحمل کنید عذرشون رو بخواین . یا اجازه
بدین بنده بیام و در حضور جنابعالی عذرشون رو بخوام.
به هر حال با بغضی که در گلوم مونده بود به محل رسیدم. سریع پیاده
شده و به طرف یکی از همکاران جوان که درب ورودی ایستاده بودند رفتم و
سراغ اون همکار خیلی خیلی خیلی وظیفه شناس !!!!! و .... را گرفتم و او
انگشت اشاره شون رو به طرف ده بیست متر دورتر نشانه گرفته و ایشان
را به من نشان دادن و در عین حال پرسیدند که: مگه چی شده؟ چی
گفته؟ بنده هم همه قضیه رو به ایشون تعریف کرده و جواب شنیدم که: بابا
یه اشتباهی کرده دیگه ولش کن .
به هر حال رفتم سراغ همون همکار .... که اعتراض کرده بود. سلام دادم و
از ایشون بدون معطلی پرسیدم : آقای .... قشون مهمونهای بنده کجان؟؟؟
بیاین باهم بریم تا عذرشون رو بخوایم. انگار بین این همه آدم 700 – 800
نفر مهمون فقط مهمونای بنده اونم که مثل دیگران از کوچه بازار پیدا نکرده
بودم بلکه تو جلسات اداری که با هم اکثرا حضور داشتیم با آنها آشنا و
تعامل داشتم ، بودند. ایشون گفتن : من چیزی نگفتم . آقای .... دم در
ایستاده بودن اینو می گفتن و....
به هر حال باز موندم که خدایا بعد از 10-15 سال خدمت من نباید برای
خودم آشنایی از مسئولین مرتبط داشته باشم ؟ بعضی افراد کوته بین فکر
می کنن که طبق معمول بنده باید تو همون پارتیشن بشینم و بی سروصدا
برای ایشون خدمت کنم و کار کنم و کار کنم و کارکنم و....... . وای بر ما.
وای برمن!!!!! . تاسف برای این چنین موقعیت و همکاران تموم وجودم را
گرفته بود . از دور رییسمون رو دیدم که انگشت رو لب گذاشته بود و می
گفت: هیسسسسسس. مهمونه . اومده خوش اومده . برید . برید و
تمومش کنید.
این مرد بزرگوار . بزرگوارانه بحث ما را تموم شده اعلام کرد.
به هر حال با همون ناراحتی و بغض دنبال میزی می گشتم که بچه هام
دورش نشسته بودن . همانطور که می گشتم افراد مختلف را می دیدم .
هنرمندهای مرتبط و غیر مرتبط . بازاری. شاعر . عکاس . فیلمبردار . افراد
معمولی . عادی . عاشیق. تئاتری . تجسمی همه بدون استثنا با خانواده
و ... و........ و هم چنین همکاران عزیز و خانواده های محترم . که خیلی
با شخصیت و غرور دور میزهای خانوادگی گرد هم اومده بودن. همینطور
که می گشتم یهو انگار صور اسرافیل به صدا در آمده باشد، مردم اینور اونور
هجوم برده و می دویدند . خودمو به یکی از ازدحام ها رساندم و دیدم که
انگار نوع ارائه سرویس در این محل سلف سرویس هست و حاضران بدون
رعایت شأن انسانیت و حتی شده شخصیت و موقعیت خود همدیگر رو هل
می دادن و به میزها هجوم برده و در تب و تاب و زحمت برای برداشت سهم
غذای چند برابر ظرفیت خود بودن . واویلا بود واویلا.
حتی اونجا همکار همکار رو نمی شناخت . آشنا بودن مفهومی نداشت .
همه فقط به فکر این بودن که پرسی پر از برنج و کباب اونم چند برابر تعداد
خودشون سر میزشان برده و شامی لذت بار و خاطره انگیز رو همراه با
دوستان و خانواده تجربه کنند. به هر حال دست از پا درازتر اومدم و بالاخره
میز خودمون رو پیدا کردم . دیدم دخترم رو دو تا صندلی دراز کشیده و
خوابیده و پسرم همراه با همکارم دور میز نشسته اند. گفتم پسرم منتظر
معجزه ای؟؟؟؟ بلند شو برو تو هم کمی از اون غذاها بکش بیار تا ما هم
بخوریم. در حالیکه به این هجوم و وضعیت و ... می خندید جواب داد:
مامان شوخیت گرفته مگه میشه تو این ازدحام غذایی گیر آورد . به هر حال
با چند کلمه متقاعدش کردم که بره. رفت . اما بعد از یه ربعی هنوز هیچ
نیافته بود . با بشقاب خالی اومد . نشستیم . کمی سوپ از روی یه میز
دیگه که باقی مونده بود برداشت آورد. اما چون اونم سوپ سفید بود و باب
میل بچه ها نبود کسی نخورد. نشستیم . از دور همکارامو می دیدم که با
دستهای پر اومده و با خانواده دور میز نشسته و داشتن با خوشی
شامشون رو صرف می کردن. بلند شدم یه دور زدم و از خوشی آنها که با
بگو و بخند همراه با خانواده غذا میل می کردن اونم چند برابر ظرفیت لذت
بردم. اونم چه لذتی ؟؟!!!!!! کسی می تونه این بیان منو درک کنه که واقعا
این چنین موقعیتی رو دیده و لمس کرده باشد. رفتم طرف آقای .... . بعدش
طرف آقای .... . داد می کشیدن آقای فلانی لطفا ً... لطفاً .... برید . برید
خودمون میاریم. برید برید . حتی با عرض معذرت می گفت ( من کوچیکتم
آقای .... من خرتم .... من .... ) برو بیارم واستون و ..... . افتضاح بود.
افتضاح .......... .
برگشتم و نشستم پیش بچه هام . هر چهارتامون همدیگه رو نگاه می
کردیم . دقایقی بعد آقای .... با یه دیس که توی اون دو تا کباب بود اومد
پیشم و گفت : اینو بگیر با بچه هات بخورین . تشکر کردم و گرفتم . اما
وقتی اطرافمو نگاه کردم دیدم اونور دور یه میز چهار نفری، که سه نفر
بودن ساکت مثل بچه های من نشستن . بلند شدم و رفتم سراغشون . و
با اصرار یکی از این کبابها رو بدون برنج به آنها تعارف کردم . برگشتنی
خانمی اومد سراغم گفت : خانم لطفا یه تیکه از اون رو می دید به پسرم ؟
داره گریه می کنه چیزی بهش نرسیده. گفتم: باشه عیبی نداره .
بفرمایین .و دیس رو دادم دستش . دوباره برگشتم طرف میز خودم. دیدم
پسرم نیست. رفته بود سراغ یکی از میزها که آخرین سرویس رو می
دادن. دو سه دقیقه بعد دیدم اومد و دو تیکه گوشت مرغ کوچولو توی
بشقاب و با لبخندی که نشان از پیروزی بود روی لب .. نشستیم یه لقمه
به دخترم و یه لقمه به پسرم دادم. که باز خانمی با دخترش که داشت محل
رو ترک می کرد و زیر لب چیزایی که بیانگر عدم موفقیت در صرف شام بود ،
می گفت، از کنارمون رد شد. دلم نیومد ناراحتی اونارو ببینم. از پشت
صداش زدم: خانم ، خانم .
برگشت نگام کرد. بیاین لطفا . برگشتن . در حالیکه هر سه نفر دور میز ما، منو با تعجب نیگا
می کردن ،گفتم بفرمایین . بشینین. خودم و همکارم بلند
شدیم و به اونا جادادیم . گفتم عزیز ما خوردیم . بفرمایین . درسته زیاد
نیست. اما خب بچه دارین خوبیت نداره اینجوری برین . بفرمایین . و از روی
میز دیگه که مهموناش رفته بودن چند تیکه نون برداشتم و دادم به اینا. بخدا
دختر کوچولو چه با لذت می خورد. و این برای من بهترین و لذت بخش ترین
لحظه بود. و خودمو خدای خودم می داند که از این لحظه چقدر دلشاد شدم
و راضی. این عزیزان هم بلند شدن و بعد از تشکر میز مارو ترک کردن. و
کم کم دیدم همه همکارای محترم بنده نیز از دور میزاشون همراه با خانواده
هاشون بلند شده و محل رو ترک می کنن . و چینش میزها طوری بود که
همه آنها مجبور بودن از کنار میز ما رد بشن. اما دریغ از اینکه حتی یک کلمه
بپرسن که آیا شما و بچه هاتون چیزی میل کردین؟؟؟؟؟!!!!! و در حالیکه با
انگشت و یا خلال دندون دندوناشون رو خالی می کردن و با نگاههای
مستقیم به توی چشم بنده از کنارمون رد می شدن. اما..... فقط همون
آقای معترض در حالیکه ایشون هم با دستمالی دهنش رو پاک می کرد
همراه با زن و بچه هاش به طرفم اومد و با یه نیشخندی گفت به مهموناتون
رسیدین؟؟؟ خودتون غذاخوردین؟؟؟؟ و.... . و این بدتر از توهینی بود که
همون اول با اون تماس بیجای خود به من کرده بود. بلند شدم و همون
میزهای همکارای خودمو نیگا کردم. بخدا بطور فجیعی غذاهایشان تو
بشقابها اضافه مونده بود. خدایا اینهمه ظلم؟؟؟!!!! این همه ریخت و پاش .
این همه ..... . حتی اونی که خودشو تحصیل کرده ...... می داند این
ریخت و پاش رو روی میزش به جا گذاشته بود که هیچ ، موقع رفتن هم به
قوطی دستمال کاغذی روی میز غذاخوری هم رحم نکرده و به پسرس
گفت: بیا اینو بگیر. بزارش تو ماشین. .......... . اما دم در خروجی یکی از
کارگران مانع از خروج اون شده و کشمکش بین پسر این عزیز و کارگر
اتفاق افتاد و ..... فبها. و بنده با لب های خشک و با خاطره ای تلخ از دوست
، آَشنا، همکار و .... همراه با فرزندانم محل رو ترک کردیم.
شب محشری که 820 غذا سرو شد اما بیش از صد نفر از میهمانان بدون
شام این محفل هنری و فرهنگی رو ترک کردند.
از دور صداي صور اسرافيل به گوش رسيد
همگي دوان دوان
به سوي روز قيامت
آدمهاي خوب و بد
همگي رسيدند ز راه
آدمهاي خوب ، همگي با خوشحالي
شنيدند صداي شيپور
آدمهاي بد هاج و واج
مي نگريستند اين سو و آن سو
همگي پشيمان از كارهاشون
ديگه فرصتي نبود
هر چه فرصت داشتند
همگي از دست داده بودند
رسيده بود روز جزا
رسيده مي شد حسابها
راه برگشتي نبود
يهو از خواب پريدند
با خودشون عهد كردند
كه ديگر همگي خوب بشوند
به سخنان آفريدگارشان گوش دهند
به تهيدستان برسانند كمك
عادل و راستگو باشند
مهربان و با عشق باشند
دوست يكديگر شوند
برادر بشند با هم
پشت همديگر باشند
و اين شعر را بسپرند به خاطرشون
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
راستي كه چه زيباست ، راستي كه چه زيباست