امتناع

می گفت:

 امتناع می کنه از اومدن :

تاریخ 18/8/91 را نشان می دهد .روز قبلش مامان و بابام علی رغم میل من چندین بار به شوهرم زنگیده بودند اما اون از جواب دادن به گوشی امتناع کرده و گوشی رو داده بود به همکارش که بگه اینجا نیست رفته ماموریت و ..... . با اینحال مامان و بابام  خودشون حضوراً رفته بودند اداره اش و دیده بودن که اونجا تشریف داره . به هر حال باهاش صحبت کرده بودن که بیا زندگیت رو نابود نکن و از این حرفا ...  اما خب  طبق معمول بعید می دونستم که

ادامه نوشته

بغضی شکست

بغضی شکست و اشکی جاری شد:

بعد از مدتها دوباره دیدمش  می گفت :::::

باز یافته ای از نوشته های پسر عزیزم. نمی دانم چی بگم و چه تصمیمی بگیرم . قضاوت سخت هست  . خیلی سخت .سختی که با قدرتمندترین دشنه ها هم نمی توان آنرا خورد کرد.  لااقل تو ای دوست ، بخوان و قضاوت کن:

بازم شب شده و من بغض کرده ام . جرعه ای چای همراه با دو عدد شکلات خوره ام هست. مات و مبهوت مانده ام . تنها دوستانم قلم و کاغذ سفید است. کاغذ هم از شعرهای مزخرفم خسته شده و جایی برایشان ندارد ....   . آنقدر چشم بسته می نویسم که دادم در میاد و در آخر جملاتم روی هم می افتند ....  از دورو برم دل خوشی ندارم .  از پدرم، که چرا با من هیچوقت رفتار خوبی ندارد؟ چرا دوستانم با پدرهایشان مانند دوست هستند ولی .................

ادامه نوشته

به چه گناهی؟؟؟؟؟؟

به چه گناهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می گفت:

 مگه پسرم سنش می خوره برا کتک خوردن . به بهانه های مختلف هجوم می بره روش و زیر مشت و لگد میندازه . نمی دونم چرا؟؟؟؟؟

اصلا موضوع خاصی هم اتفاق نیفتاده باشه  باز هم وقتی نیگاش می افته تو صورت پسرم بی محابا بهش حمله ور می شه و با فحش و ... به باد کتک میگیره . بخدا موندم. پسرم می گفت : مامان بخدا میرم تو مدرسه با مشاورمون مطرح می کنم. این چه بابایی هست که ما داریم. نه محبتشو می بینیم . نه حرف زدنشو . نه خریدشو و نه ...... . گریه می کرد  و با هق هق می گفت بخدا خودش به یه مشاور نیاز داره ..... . باز دل مادرانه آتیش می گیره. و ............. به چه گناهی باید اینگونه زیر ضرب و شتم بدنش پر از کبودی و کوفتگی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه گناهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 خدایا فریاد رسی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

طیب طیب ا... احسنت بارک ا....

طیب طیب ا... احسنت بارک ا....

بالاخره بعد از مدتها یه کارت عروسی به دستمون رسیده بود و طبق معمول مونده بودم که آیا برم عروسی یا نه؟؟؟؟؟ آخه برا عروسی رفتن همیشه درنگ می کنم . هر چند که عروسیهای ما مختلط نیست و حریم و حجب و حیا خیلی رعایت میشه و هیچ مردی  حتی نزدیک ترین به آدم حق رفت و آمد به مجلس و اطراف رو نداره . خب ، به هر حال به خاطر خوشگل مامانی، دختر عزیز مامانی تصمیم گرفتم برم . البته وسط هفته کمی با برنامه آدم جور نیست . اما با اینحال سه شنبه با دو ساعت مرخصی ( از ساعت 30/13 لغایت 30/15) از اداره خارج شدم . وقتی رسیدم خونه فکر ناهار بچه ها شدم که خیلی با سلیقه (میلتون نکشه) براشون لوبیا پلو با کوبیده درست کردم . جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود . بعد یکی یکی بچه ها و شوهرم رسیدند . ناهارشون رو دادم و با کسب اجازه .....

ادامه نوشته

شوک

شوک

آنفلوآنزا گرفته بودم . کل هفته قبل حالم خوش نبود. بدجوری مریض بودم و نهایتاً از سه شنبه افتادم تو رختخواب. و با مصرف داروهای تجویزی و کمی استراحت حالم کمی رو به بهبودی بود . اما دخترم هم مثل اینکه از من گرفته بود . هرچند یه هفته قبلش به خاطر سرفه و تبش برده بودم دکتر  اما انگار دوباره گرفته بود ، تب داشت .  به خودم تکانی داده و بلند شدم تقریبا ساعت 12 ظهر بود که دفترچه اش رو برداشتم و باهاش راه افتادم رفتیم اداره باباش. نمی دونم چرا دلم رضا نداد خودم ببرمش دکتر . به هر حال رسیدیم اداره بابایی. در اتاقش باز بود اما خبری از بابایی نبود . سالن رو گشتیم و به اتاقها سرک کشیدیم . نبود .  مسئولشون در اتاقش باز بود . به پای ما بلند شد و بعد از احوالپرسی سراغ بابا رو گرفتیم .  گفتند شاید پایین باشه .  گفتند الان زنگ می زنم . شما بفرمایین تو اتاقش بشینین. تشکر کردیم و اومدیم بیرون . اما یه لحظه نمی دونم چرا دلم یه جوری شد .دست دخترمو گرفتم و  بدو بدو رفتم بیرون به طرف پایین یا بهتر بگم زیر زمین سالن آمفی تئاتر که به عنوان کارگاه ساخت دکور و عروسک و .... ازش استفاده میشه . از پله ها که بالا رفتیم درست همان چارچوب در با دختر .... کنتاکتومون شد . انگار شوک زده شده باشه و از چیزی نگران و ترسیده باشه صورتمو نگاه کرد و چادرشوجمع جور کرد و از کنارم رد شد. بدون اینکه احوالپرسی و یا حرفی بگه .  آخه ... 

ادامه نوشته

سنگ تبعیض

 

سنگ تبعیض

سنگ تبعیض

دو سه هفته قبل بود که شانسی جلو تلویزیون نشستم و همراه دخترم مشغول دیدن برنامه کودک شبکه دو شدم . کارتون تموم شد و یه برنامه دیگه البته نمایش عروسکی  حالا میگیم عروسکی اما .... با عنوان دس دسی صداش میاد شروع شد.

با حیرت مشغول نگاه کردن همراه با دخترم به این برنامه شدم . البته حیرتم نه به خاطر جالب بودن نمایش بلکه به این بودکه : در حدود 20 سال قبل که هنرجوی سینمای جوان شهرمان بودم و بعد از اتمام دوره باید متن های فیلمنامه کوتاه یک دقیقه ای و ... به عنوان پایان دوره مون می دادیم جهت بررسی و تایید و نهایتاً برنامه ریزی برای کلید زدن ضبط ، بنده حقیر نیز  یه متن کوتاه فیلمنامه یک دقیقه ای با عنوان دستها نوشته بودم که به تایید اساتید محترممون جناب آقای حسن محمدزاده و آقای میلانی و هم چنین جناب آقای پورصمد رسید . قرار شد که با بچه های انجمن شروع به ضبط کنم ، اما از شانس بد متاسفانه جناب آقای مهدیان که در واقع همه کاره انجمن محسوب می شد عوامل و لوازم فیلمبرداری را در اختیار بنده نگذاشت . نه اینکه نگذارد بلکه با بهانه های مختلف بچه های دیگر (آقایون) را مورد حمایت خود قرار داده و فرصت ضبط فیلم را از من(که یک خانم بودم و همیشه مورد ظلم واقع شدیم) گرفت .. . و اکنون شاهد برنامه دس دسی صداش میاد هستم که در تیتراژ پایانی هم آورده بود که تقلید و الهام گرفته از یک کار عروسکی خارجی که در جشنواره بین المللی مقام آورده است.  جالب هست اینجا ما و امثال من تلاش می کنیم  نه فقط در این مورد بلکه در زمینه های مختلف علمی، فرهنگی، هنری، دینی و .... و آنزمان که موقع برداشت محصول و اعلام نتیجه هست متاسفانه سنگی بزرگ جلو پایمان قل می خوره و ..... مابقی ماجرا. که خودتون بهتر از من و دیگران شاهد قضایا هستین.

به امید روزی که اینگونه تبعیضها و سنگهای بزرگ از سرراهمان برداشته شود و شاهد موفقیت همه عزیزان  در کشور اسلامیمون بشیم . انشاا...