می گفت:

 امتناع می کنه از اومدن :

تاریخ 18/8/91 را نشان می دهد .روز قبلش مامان و بابام علی رغم میل من چندین بار به شوهرم زنگیده بودند اما اون از جواب دادن به گوشی امتناع کرده و گوشی رو داده بود به همکارش که بگه اینجا نیست رفته ماموریت و ..... . با اینحال مامان و بابام  خودشون حضوراً رفته بودند اداره اش و دیده بودن که اونجا تشریف داره . به هر حال باهاش صحبت کرده بودن که بیا زندگیت رو نابود نکن و از این حرفا ...  اما خب  طبق معمول بعید می دونستم که قبول کنه و به احترام حداقل اونا بیاد و از این اذیت و آزار و لجبازی دست برداره. شب قبل یه متن کوتاهی حاکی از اینکه اگر فقط این چهار پنج مورد را رعایت کنی می تونیم یه زندگی خوشبخت کنار فرزندانمون داشته باشیم،  آماده کرده و گذاشتم روی کیفش . و عاجزانه ازش خواستم که اگر این موارد رو که فک کنم جزء مسئولیت و وظایف یک پدر خوب هست رو قبول کند فردا ساعت 30/9 صبح در شعبه ....دادگاه حاضر بشه تا پرونده مون رو مختومه کنیم .  مضمون موارد اینا بودند:

1-    خوشرفتاری و محبت با فرزندانت و من . چون محبت فراتر از پول و مادیات هست

2-     همراهی نمودن من در مراجعات پزشکی ام

3-    همراهی نمودن زن و فرزندانت در خرید ملزومات

4-    تدارک اتاقی برای خودمان که نشان از تعلق و موجودیت هست

5-    تدبیر حداقل 10 ساعت برای همراه بودن و پیش خانواده بودن در هر هفته، که برای هر روزت کمتر از دو ساعت می افتد و ...

اما خب ساعت از 30/9 صبح گذشت و رسید به 30/10 و ایشان نیامدند. رییس شعبه با موافقت وکیلم  بهش زنگ زد که:  آقا این چهارمین جلسه هست و شما تشریف نیاوردین . یه چند دقیقه بیاین تا ببینیم چیکار باید کرد .  جواب داده بود: آقا نمی تونم بیام . کار دارم . بیکار که نییستم .

رییس گفت: خب کی میتونی بیای ؟؟؟  خیلی راحت و گستاخانه جواب داده بود:  نمی دونم ،شاید هیچوقت  و ....  . رییس شعبه ناراحت از لحن حرف زدن و بی احترامی ایشان پیشنهاد داد که سریعا پرونده رو به بالا ارجاع  بدن و براش اخطار بفرستن  .... .

به هر حال فعلا بازم معلق معلق معلق هستم . خدا آخر و عاقبتمون رو بخیر کنه .