طیب طیب ا... احسنت بارک ا....
طیب طیب ا... احسنت بارک ا....
بالاخره بعد از مدتها یه کارت عروسی به دستمون رسیده بود و طبق معمول مونده بودم که آیا برم عروسی یا نه؟؟؟؟؟ آخه برا عروسی رفتن همیشه درنگ می کنم . هر چند که عروسیهای ما مختلط نیست و حریم و حجب و حیا خیلی رعایت میشه و هیچ مردی حتی نزدیک ترین به آدم حق رفت و آمد به مجلس و اطراف رو نداره . خب ، به هر حال به خاطر خوشگل مامانی، دختر عزیز مامانی تصمیم گرفتم برم . البته وسط هفته کمی با برنامه آدم جور نیست . اما با اینحال سه شنبه با دو ساعت مرخصی ( از ساعت 30/13 لغایت 30/15) از اداره خارج شدم . وقتی رسیدم خونه فکر ناهار بچه ها شدم که خیلی با سلیقه (میلتون نکشه) براشون لوبیا پلو با کوبیده درست کردم . جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود . بعد یکی یکی بچه ها و شوهرم رسیدند . ناهارشون رو دادم و با کسب اجازه از حضور شوهرمو و پسر گلم تصمیم گرفتیم منو دخترم که برا شیرینی دعوت شده بودیم بریم . به هر حال آماده شدیم و با دریافت کادو (نقدی از بابایی) راه افتادیم (البته شوهر و پسرم همراه با ما برا شام اونم با سالنهای مجزا دعوت بودند). رسیدیم تالار لاریسا.
ماشینو تو حیاط تالار پارک کردمو رفتیم داخل . جالب بود . خیلی خاکی و بدون هیچ زرق و برقی . بعد دو ساعتی از جشن و سرور دخترم اومد و با اون زبون کودکانه گفت : مامانی چادر نمازمو آوردی؟؟؟
پرسیدم: چادر نماز؟؟؟؟ خب مامان بزرگ اینا رفتن وضو بگیرن واسه نماز . بلند شو ما هم بریم دیگه . مامانی بلند شو دیگه . گفتم : کجا عزیزم؟؟ با صدای بلند در حالی که دو تا دستاشو هم تکان می داد پاسخ داد: ن م ا ز ن م ا ز نماااااااااااااااااااااااااااز
نگاش کردم . بهتم زده بود . گلم من چادرتو نیاوردم ها . اصلا یادم نبود که واسه شام می خوایم اینجا بمونیم . واسه خودم هم نیاوردم . بدون معطلی جواب داد: عیب نداره مامانی . اونجا تو نمازخونه هم چادر هست هم جانمازی . دستامو بالا بردم و تو دلم خدای مهربونمو شکر کردم . خدایا شکرت . ممنون خداجون برا همه چی . بلند شدم دست کوچولومو گرفتمو رفتیم وضو بگیرم و نماز بخونیم .
بعد از نماز که برگشتیم . دقایقی نشست و یهو پرسید : مامانی ، ساعت چنده ؟؟؟؟ نگاهی به ساعت انداختمو جواب دادم: شش رو بیست دقیقه گذشته . در حالی که بلند می شد ازم خواست تا کلید ماشینو بهش بدم . سوال کردم : هستی جونم کجا گلم؟؟؟ گفت: خب مگه نمی دونی الان وقت تکالیفم هست . خنده ام گرفت . آخه با توجه به برنامه ریزی که بهش کردم هر روز که ساعت 30/2 از مدرسه می رسه . اول دست و صورتشو می شوره و ناهار می خوره . بعدش در حالیکه استراحت می کنه تا حدود 30/5 یا 6 عصر با شبکه های کارتونی پویا یا شبکه دو مشغول میشه . و از ساعت 6 تا 7 عصر هم وقت انجام تکالیف مدرسه هست . چون من که ساعت 4 از اداره میرسم خونه . بعد از ناهار و استراحت ، این تایم بهترین وقت برای همراه بودن با گلم برای انجام تکالیفش هست. و تو تالار هم متوجه شرطی شدن هستی جونم برای این تایم تکالیفش شدم . بلند شدم و بعد پوشاندن خودمو و هستی باهم از پله ها رفتیم پایین تا دفتر مشقو ومداد پاکن و ... را برا انجام تکالیفش بیاره . در این میان نیروهای خدمات که تو سالن مشغول کار بودن سه چهار نفری بودن که هر کدوم به نوبه خودشون می اومدن و ازم به خاطر نوع رفتار هستی و ادب و منش گلم تشکر می کردن و ازم می خواستن که براش اسفند دود کنم . وقتی پرسیدم چه عجب شما همش از هستی می گین؟ یکیش که پشت میکروفون بود جواب داد: دختر گلی داری قدرشو بدون . یه مدال آورد داد بهم و گفت خاله اینو از زمین پیدا کردم ببینید مال کیه اینجا اعلام کنید تا صاحبش بیاد بگیره ..... تعجب کردم هستی جون من اصلاً در این مورد بهم هیچی نگفته بود . مدال رو نشونم دادن یه مدال طلا با نگین بزرگ عنابی بود . و بعد از صحبت با من از پشت بلندگو اعلام کردن . بعد از لحظاتی یه خانمی سراسیمه و نگران مراجعه کرد و مدال رو بعد از گفتن مشخصاتش تحویل گرفت . وقتی فهمید که یابنده اون هستی منه ازم تشکر کرد هستی رو بوسید و ایشون هم ازم خواست تا واسه گلم اسفند دود کنم . (خدایا شکرت)
تکالیفشو خیلی مرتب و تمیز انجام داد . و دوباره همراه با ما نشست . کمی بعد از جشن و سرور دیدم اومد و جایی برای خواب جویا شد. گفتم عزیزم اینجا که نمیشه . گفت مامان جون مگه نمیدونی ساعت 9 شده باید بخوابم . الهی فدات بشم گلم که مامانی تو این موقعیت ها برنامه روزانه ات رو فراموش می کنه . باهم رفتیم نماز خونه تالار و با پهن کردن پتو و یک بالش و لحاف کوچولو ، جیگر گوشه ام اونجا خوابید . چند بار بهش سر زدم تا اینکه ساعت 2 نصف شب شد و رفتم برا شام بیدارش کردم و بعد از شام حدود ساعت 3 صبح بود که رسیدیم خونه و .... .
توی دلم همش می خوندم : طیب طیب ا... احسنت بارک ا...
خدایا، پروردگار مهربان ، شاکرم .شاکرم به این نعمتهای زیبایی که برام دادی . سپاسگزارم خدای مهربان به داده و نداده ات.
پروردگارا !؟
داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.
و من تورا شاکرم همیشه و همه حال به داده و نداده و امتحانت،......
خدایا آنقدرم ده که محتاج نباشم و امتحانی گیر که شرمنده نگردم....! "" آمین