بغضی شکست و اشکی جاری شد:

بعد از مدتها دوباره دیدمش  می گفت :::::

باز یافته ای از نوشته های پسر عزیزم. نمی دانم چی بگم و چه تصمیمی بگیرم . قضاوت سخت هست  . خیلی سخت .سختی که با قدرتمندترین دشنه ها هم نمی توان آنرا خورد کرد.  لااقل تو ای دوست ، بخوان و قضاوت کن:

بازم شب شده و من بغض کرده ام . جرعه ای چای همراه با دو عدد شکلات خوره ام هست. مات و مبهوت مانده ام . تنها دوستانم قلم و کاغذ سفید است. کاغذ هم از شعرهای مزخرفم خسته شده و جایی برایشان ندارد ....   . آنقدر چشم بسته می نویسم که دادم در میاد و در آخر جملاتم روی هم می افتند ....  از دورو برم دل خوشی ندارم .  از پدرم، که چرا با من هیچوقت رفتار خوبی ندارد؟ چرا دوستانم با پدرهایشان مانند دوست هستند ولی من با او مثل دشمن؟؟؟ چرا به من اهمیت نمی دهد . چرا بیخود و بی جهت حتی با مسجد رفتنم مخالفت می کند. چرا پدران دوستانم مهربانند . با تمام کارهای بدی که دوستانم کرده اند؟!!!!!!!!!!    چرا پسرم  یا عزیزم  گفتن پدرم را نشنیده ام ؟؟؟   چرا پدرم زندگی را برایم دشوار می کند . مگر دنیا دو روز نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!  

 با خود می گویم عیبی ندارد بگذار بگذرد و هرچه می خواهد بشود و هرچقدر می خواهد بزند. چون ضعیف است که مرا می زند و نمی تواند با سخنانش قانعم کند . نمی دانم شاید امتحان خداست ....

هدفون هایم را در گوش می گذارم تا حداقل بیس در سرم بکوبد و با آهنگ هایی که شاید برای خیلی ها مزخرف باشد خود را برای دقایقی با سیاست  و درد جامعه شاد می کنم تا همه چیز را فراموش کنم . با خود می گویم چه حاصل از بغض کردن و گریه کردن . آخر مگر آخرین مقصد همه قبر نیست ؟؟؟  پس همه اینها آزمایش هست ولی ...............

به دردها و فشارهای روحی و عصبی که دارم ناخواسته بغض می کنم و می گریم . اگر ماهی بودم از اشک هایم یک دریاچه برای خود داشتم.....   دیگر تحمل در اتاق نشستن را ندارم . خوابم نمی برد به حیاط می روم و در سرمای پاییزی می گریم و می لرزم از شدت سرمای تیز شب، تا دل خونی ام صاف شود.  شاید با خود می گویی  دیوانه ام .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما چه از دل من می دانی ای دوست؟؟ من دردهایی در سینه دارم که هیچ کس ندارد . من تحقیرهایی را شنیده ام که برای هم سن و سالانم حتی درکشان سخت است . نمونه اش نسبت دادن " گند " از سوی پدرم به من.  می گوید در کامپیوترم عکس و فیلم بد دارم . من هم نمی گویم دروغ است . راست می گوید ولی آنها مال دوران کنجکاوی و نوجوانی ام بود . خوب شد که گذشت و رفت .  ولی حالا که ندارم !!.  راستی مگر انسان جایزالخطا  نیست؟؟؟؟ پس چرا تحقیر ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!   به نظر خودم حال پاک جوانی ام را کرده ام و اکنون پیری بیش نیستم. در دوران نوجوانی  هر چه تجربه لازم بود از خودم گرفتم..........!!!

همه خوابیده اند  ولی من همچنان می گریم و خود را برای خانواده ام درد تصور می کنم . کسی را ندارم با او درد دل کنم . و از دل خونی ام باخبرش کنم . کمی با خود می اندیشم ........  نه یکی هست .   خدا  !!!!    شاد می شوم . زیرا همدم دردهایم را یافتم و تنها اوست که من برایش سخن می گویم و او فقط و فقط گوش فرا می دهد. و در آخر جواب هایش را در زندگی برایم می دهد .... و تنها تکیه گاهم برای زتدگیست.   .... آنقدر سرما با تنم جنگید در آخر بدنم شکست خورد و تشنج هایم را با زجه زدن هایم تنها خودم می فهمیدم . با او هنوز هم حرف می زدم . ... در آخر نفس کشیدن از یادم رفت . لحظات میگذشتند و دیگر نبض هایم خوابیدند . فراموش کردند برای قلبم کار می کنند و دیگر قلبم هم از من خسته شد و نتپید  و نهایتا نوبت رسید به روبوسی من با عزرائیل ............  . وقتی نوبت به روبوسی با عزرائیل که می رسد نفس انسان در سینه حبس می شود و بعد  آن دیگر بیرون نمی آید!!!!!!!!!.