نصف شبی قشنگ و زیبا

تولدت مبارک

 

جمله ای که شاید هر سال در یک روز بخصوص، روز تولدت ، انتظار داری از عزیزانت بشنوی . حالا به هر شکل ممکن.

 شاید با یک اس ام اس کوتاه، یا مکالمه ی کوتاهتر، و یا حضوری با یک لبخند بر لب عزیزت .  اول تیر بود  و روز تولدش ، اولین تبریک توسط همراه اول ارسال شد. دومیش داداش کوچیکش بود . سومیش  خواهر کوچیکش و .... . دختر و پسر گلشون یادشون رفته بود که تولد مامانیشون هست .  ساعت حدودای 11 صبح بود که تلفنی تبریک تولد را از طرف شوهرش شنید  حال بماند که چه سان...  . و پسرش و دخترش ، مامانش  و .... همچنان ادامه داشت و .... . دختر کوچولوش روز را به عصر رساند و عصر را به شب . از منزل مامان بزرگش ساعت 12 شب به خونه خودشون اومدن. روی اپن آشپز خانه با یه قوطی تزئینی کیک تولد  و مقداری میوه  روبرو شد انگار که وجدانش در عذاب باشد سریع رفت توی اتاق خودش همش داشت قایمکی تو اتاقش یه کارهایی می کرد . چسب می برد . صدای خش خش کاغذ کادو و .... شنید می شد و به هیچ کس اجازه ورد به اتاقش رو نمی داد. مامانی هم بی توجه به  کیک و میوه و وضعیت موجود  چراغارو خاموش کرد و رفت توی رخت خوابش . اما بعد از چند دقیقه دختر کوچولو اومد و با قوطی تزیین شده کادو مامان رو بغل کرد و بوسید و با زبان شیرینش گفت :  «مامان جون تولدت مبارک»  . مامانی هم بغلش کرد و بوسیدش و تشکر کرده  و کادو رو باز کرد. الهی فدات بشه مامانی دختر گلم . یه نقاشی که با دستان کوچولوش کشیده بود . دو تا آدامس و یک سنگ. درسته یک سنگ .  سنگی که اندازه تمام زیباییهای دنیا براش زیباتر و باارزشتر بود هرچند از میان سنگهای ریز شده حیاط برداشته بود اما با سواد اول ابتداییش زیباترین زیباییها رو روش خلق کرده بود و  با ماژیک روش نوشته بود «تولدت مبارک. مامان جان دوست دارم» . چشمان مادر پر از اشک بود و در فغان و درد درونی می سوخت. خدایا ، خدای مهربان  هر کوتاهی از طرف شوهرم  و اون لعنتی ....  برام اتفاق می افته  به تو می سپارم اما  این یک لحظه محبت فرزندانم جای همه رو پر می کنه . خدایا خداوندا این دلخوشی و زیبایی زندگی رو از من نگیر و ....  زن توی دل پر از دردش خون جیگر  شد اما دم از ناراحتی عیان نکرد چون زیبایی بزرگی داشت وجودش را در کنار بچه هاش پر می کرد.