نصف شبی قشنگ و زیبا
نصف شبی قشنگ و زیبا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک![]()
جمله ای که شاید هر سال در یک روز بخصوص، روز تولدت ، انتظار داری از عزیزانت بشنوی . حالا به هر شکل ممکن.
شاید با یک اس ام اس کوتاه، یا مکالمه ی کوتاهتر، و یا حضوری با یک لبخند بر لب عزیزت . اول تیر بود و روز تولدش ، اولین تبریک توسط همراه اول ارسال شد. دومیش داداش کوچیکش بود . سومیش خواهر کوچیکش و .... . دختر و پسر گلشون یادشون رفته بود که تولد مامانیشون هست . ساعت حدودای 11 صبح بود که تلفنی تبریک تولد را از طرف شوهرش شنید حال بماند که چه سان... . و پسرش و دخترش ، مامانش و .... همچنان ادامه داشت و .... . دختر کوچولوش روز را به عصر رساند و عصر را به شب . از منزل مامان بزرگش ساعت 12 شب به خونه خودشون اومدن. روی اپن آشپز خانه با یه قوطی تزئینی کیک تولد و مقداری میوه روبرو شد انگار که وجدانش در عذاب باشد سریع رفت توی اتاق خودش همش داشت قایمکی تو اتاقش یه کارهایی می کرد . چسب می برد . صدای خش خش کاغذ کادو و .... شنید می شد و به هیچ کس اجازه ورد به اتاقش رو نمی داد. مامانی هم بی توجه به کیک و میوه و وضعیت موجود چراغارو خاموش کرد و رفت توی رخت خوابش . اما بعد از چند دقیقه دختر کوچولو اومد و با قوطی تزیین شده کادو مامان رو بغل کرد و بوسید و با زبان شیرینش گفت : «مامان جون تولدت مبارک» . مامانی هم بغلش کرد و بوسیدش و تشکر کرده و کادو رو باز کرد. الهی فدات بشه مامانی دختر گلم . یه نقاشی که با دستان کوچولوش کشیده بود . دو تا آدامس و یک سنگ. درسته یک سنگ . سنگی که اندازه تمام زیباییهای دنیا براش زیباتر و باارزشتر بود هرچند از میان سنگهای ریز شده حیاط برداشته بود اما با سواد اول ابتداییش زیباترین زیباییها رو روش خلق کرده بود و با ماژیک روش نوشته بود «تولدت مبارک. مامان جان دوست دارم» . چشمان مادر پر از اشک بود و در فغان و درد درونی می سوخت. خدایا ، خدای مهربان هر کوتاهی از طرف شوهرم و اون لعنتی .... برام اتفاق می افته به تو می سپارم اما این یک لحظه محبت فرزندانم جای همه رو پر می کنه . خدایا خداوندا این دلخوشی و زیبایی زندگی رو از من نگیر و .... زن توی دل پر از دردش خون جیگر شد اما دم از ناراحتی عیان نکرد چون زیبایی بزرگی داشت وجودش را در کنار بچه هاش پر می کرد.