تصادف
تصادف ...........؟؟؟!!!! ۲/۵/۹۲
هیچ نفهمیدم. حتی اکنون هم که خودم را وادار به یادآوری آن لحظه می کنم هیچ به خاطرم نمی آید . جز کامیون به رنگ نارنجی که به چپ و راست من در حرکت بود . فقط یک تق در ذهنم مانده . تق ......
چهارشنبه حدود ساعت ۵/۲ بعد از ظهر بود که با گرفتن مرخصی ساعتی راهی باغ پدرم شدم . تنها . تنهای تنها ........ .
دلم گرفته بود و گاها به زیر و بم های زندگیم و آرزوهای کپک زده و در دل مانده ام فکر می کردم و اشک حسرت در دیدگانم جاری می شد و دید روز روشن را در مقابل چشمانم تار می نمود . اما با اینحال خوب تشخیص می دادم که جاده پیچ و خم دارد یا نه؟؟؟ آیا وسیله نقلیه ای از جلو ، پشت سرم و یا ... در حال عبور هست یا نه .
با اینحال وارد ورودی بزرگ روستا که شدم فقط از روبرو ماشین بزرگی را دیدم که بی محابا و بدون کنترل به طرف خودرو من در حرکت است سعی کردم خود را از مقابل و ضربه خطرناکش در امان دارم که مجبور شدم دو سه بار به چپ و راست حرکت کنم اما به ناگاه فقط صدای تقی را شنیدم و .... .
زمانی چشمانم را باز کردم که حدود ۲۴ ساعت از بیهوشی ام گذشته بود . و من در میان ماشین داغون شده فقط کبودی و کوفتکی بدنم بخصوص پاهایم که بیشتر خودنمایی می کردند نجات یافته تصادف شدید با آن کامیون بودم .و تابلوی امامزاده دیزج تکیه آخرین تکیه گاه در برخورد شدید ماشینم بود که مانع از پرت شدن به نهر آب عمیق کنار جاده شده بود.... و اکنون به حکمت پرودگارم به طرز صد درصدی پی می برم که حتی اگر پروردگار مهربان اذن و اجازه ای ندهند برگی از درخت خود را روی زمین نخواهد یافت .
خدای مهربانم، راضیم به رضای تو .![]()