چهلم داییم

 دیروز چهلم داییم بود . وقتی سر مزار حاضر شدیم  اشک امانم نداد. زدم زیر گریه و هق هق . آخه تنها چیزی که یادمه تو اون زمان بیهوشیم  دیدن قیافه جوون و چارشانه داییم بود که تو یه فضای سبز سبز من با بچه های دیگه در حال بازی بودم . یه دختر کوچولو و شاد که داشتم با قهقهه با بچه های دیگه تو چمنهای سبز می دویدم و بازی می کردم و داییم کناری با لبخند ایستاده و نگاهمان می کرد.   دیروز بدجوری متاثر و ناراحت بودم .  نمی دونم چرا؟؟؟. شاید برا اینکه با اون تصادفی که داشتم الان من هم باید زیر خروارها خاک می بودم و .... . همه متعجب بودند و همش سوال می کردند که خدارو شکر که شکستگی اینا نداشتی ؟؟؟ و.....   

خدای مهربانم راضیم به رضا تو ...