فوت یکی دیگه از دایی هام
۹۲/۶/۱۵
باورم نمیشه همین یک هفته پیش بود که دایی ام شاخ شمشاد و سرحال می گفتند و می خندیدند و با هم گپ می زدیم و شاد بودیم .
اما ، نمی دانم حکمت در چه بود که بعد از دایی قادر ام ایندفعه دایی قربان هم از دستمان رفت .
خودش با پای سالم و با یک کسالت جزیی به بیمارستان مراجعه کرد و بدبختانه با عدم احساس مسئولیت دکترها از این بخش به اون بخش ، از این قسمت به قسمت دیگه و عنوان کردن بعضی بیماریها از جمله اینکه : مریضتان سنگ صفرا داره باید عمل بشه ، یا اینکه روده های مریض شما عفونت داره، یا اینکه معده اش خونریزی داره ، فشارش رفته بالا و.... از این حرفا، بالاخره راهی سی سی یو کردند . و بعد از یک هفته که برگشتند منزل دوباره حالشان به هم خورد و بردنش بیمارستان امام خمینی اما فقط دو روز تو اون بیمارستان تو بخش بود و بعد گفتند که باید ببریمش آی سی یو . از وقتی که رفتند اونجا متاسفانه حالشان وخیم شده و 5 روز در کما بودند. و نهایتا طبق معمول که بیشتر مرضهایی که در این بیمارستان بستری می شوند عمودی رفته و افقی برمی گردند دایی من هم دیروز جمعه ساعت 10 صبح جان به جان آفرین تسلیم کرد.
دلم واسه مامانم می سوزه . خیلی تنها شده. فقط داداش کوچیکش براش مونده . طول این سه سال همه عزیزانش رو یکی یکی از دست داده . اولش شوهر خاله ام که رماتیسم شدید داشتند فوت کردند . 6 ماه بعدش پسرش جوان ناکام که 24 سالش بود فوت شد. پسر داییم جوان22 ساله در اثر تصادف فوت شدند. دختر داییم 20 سال بعد از زایمان فوت شد . دایی بزرگم بعد از نماز صبح دو سال قبل فوت شد. خاله ام 28 خرداد سال قبل فوت شدند. دایی دیگه ام حدود دو ماه قبل و دایی قربان دیروز . خدا همه رفتگان شما رو بیامرزه . خیلی سخته . خیلی خیلی سخته .