حکایت منو  زندگیم

 سالها بود که در فکر مکتوب کردن برخی از اتفاقهای مهم و شاید بغرنج برای خودم و جالب برای خوانندگان، که گاها امان از روزگارم را می برید و ضعف توام  با مریضی را برایم به ارمغان می آورد بودم . امید که به صداقت در گفته هایم ایمان داشته باشید و  نوشته هایم را آنگونه بخوانید ، تصور و مجسم کنید که برایم اتفاق افتاده اند.

تقریبا هشت سال بیشتر نداشتم که به جهت نظامی بودن پدرم که دایم در انتقال از این شهر به اون شهر، از یک استان به استانی دیگر به اقتضای شغلش و ... بود اینبار مجبور به سکونت در شهر بناب یکی از شهرهای آذربایجان شرقی شده بودیم . پدربزرگ و مادربزرگ، عمه ها و عموهایم در این شهر سکونت داشتند و این می توانست به این معنی باشد که غریب بودن و در غربت ماندن دیگر از ما رخ بر بسته و روی خوشی را در کنار فامیل پدریمان خواهیم  دید غافل از اینکه  شاید کسی که باید سرنوشت کمی تکانش می داد و او را دستخوش برخی وقایع و شاید اتفاقهایی باور نکردنی می نمود من بودم.

  منزل پدر بزرگم شامل ساختمانی  بزرگ قدیمی، دو طبقه و با درو پنجره های چوبی و سقف چوبی که در یک سمت حیاط بزرگ چند صدمتری قرار داشت و در سمت دیگرش هم محل نگهداری حیوانات خانگی (گاو، گوسفند، مرغ و خروس و ...) و مطبخ جهت پخت  نان و .... .  و چندل سیلوی کاهگلی برای نگهداری گندم، جو، کاه و .... .  و چندین درخت میوه ازجمله : سیب، بادام، سنجد، آلوچه و .... .        روزگار خوشی در کنار بچه های فامیل در این حیاط بزرگ داشتیم .در اثنای شروع زندگی در این شهر که وقت زیادی را در منزل پدربزرگ به جهت بازی در کنار بچه های عمه ها و عموها  داشتیم ، متوجه گربه سیاهی شده بودم  که مثل بقچه ای خودش را روی لحاف تشک های  بسته بندی شده در گوشه ای از اتاق بزرگ جا داده و با چشمان سیاه و  براقش به من زل می زد ، انگار می خواست  با نگاه های مرموزش مرا متوجه موضوع یا مسئله ای نماید.  چند بار که در منزل پدر بزرگم شب را به صبح رسانده بودم متوجه برخی حرکات ناموزون و به دور از یک گربه شده بودم . سیاهی هایی که مثل انسان حرکت می کردند اما زمانی که این سیاهی ها را تعقیب می کردم نهایتاً به این گربه سیاه ختم می شد که در یک لحظه دیگر اثری از این اندام انسان گونه  البته با کمی تفاوت با انسان نبود و .... . این را اینجا داشته باشیم  فعلاً.