جشن نیمه شب و حضور من!
تابستان بود و هوا بقدری گرم که گاها مادرم تراس جلویی ساختمان را فرش انداخته و سماور زغالی را آماده می کرد و در کنار آن بساط منقل کباب گوجه و بامجان و سیب زمینی و ... را راه می انداخت و نهایتاً آخر شب بعد از اینکه خواب کم کم چشمانمان را نوازش می داد به فکر انداختن لحاف و تشک در تراس می افتادیم تا شاید از نسیم شبانگاهی و صبحگاهی بی بهره نمانده و خواب راحتی را تجربه کنیم . و با نگاه های کنجکاوانه به آسمان که با ستارگان زیبا و ماه نورانی مزین شده و گاها شهاب سنگ های زیبا و دنباله دار که در افقها ناپدید می شد، شب دیگری از تابستان گرم را به سحر برسانیم . در یکی از شبها من نیز در کنار دختر عمه ها و خواهرم بعد از شنیدن داستانهای قشنگ و کهن از زبان عمه مهربانم، عمه حبیبه که هنوز هم قصه گوی مشهور طایفه هست و حتی در این دوران نیز وقتی به شهر بناب سفری داشته باشیم، حتما پای قصه های شیرین اش خواهیم نشست، در تراس خوابیدم دریغ از اتفاق شبانه که با من به پایان می رسید. آن شب تازه چشمانم برای خوابی راحت، سنگین می شد که با تکانی چشمانم را باز کردم . خدای من ، چه کسی مرا از خواب پراند؟ چه کسی بیدارم کرد؟ شاید اشتباه کرده باشم و با این افکار دوباره سر بر بالین نهاده و برای راحت کردن جایم تکانی به لحاف و خودم دادم . چشمانم را بستم . اما دقایقی بعد باز هم تکانی مرا به خود آورد . چشمانم را باز کردم و بلند شده و در رخت خوابم نشستم . خدایا چه می بینم ؟ زنی با قامت بلند و لباسی زیبا بالای سرم بود . وحشت کردم . داد کشیدم . اما انگار کسی صدای مرا نمی شنید . داد می کشیدم اما انگار صدایم در گلویم خفه می شد و هیچ به بیرون درز نمی کرد . دستم را گرفت و بلندم کرد . نگاهش کردم . دستانش نرم و لطیف بود . اذیتم نکرد . محو تماشایش شدم . با دست دیگرش مرا به سمت جلوی ساختمان که چندین درخت سرسبز داشت هدایت کرد . آرام آرام همراه با او راه افتادم . در میانه راه برگشتم عقب را نگاه کردم اما تراس و دختر عمه ها و خواهرم از دید ناپدید شده بودند . ترس وجودم را فرا گرفته بود . می لرزیدم . می ترسیدم . اما زبانم بند آمده بود . دیگر جیغ هایم را کسی نمی شنید . انگار باید ادامه راه را هم همراهش می شدم . لحظه ای ایستاد و با لبخندی در چهره نگاهم کرد، آرام یکی از دستانش را روی چشمانم گذاشت و با یک حرکت دستش را برداشت . خدایا ، اینجا دیگر کجاست ؟ این همه آدم در رنگها و لباسهای مختلف ، با چهره های مختلف ، با دست و پا و گاها سم که به جای دست و پاهایشان خود نمایی می کردند؟ خدایا این چهره های انسان نما، شبیه حیوانات که هستند؟ چه هستند؟ ترس و وحشت شدیدا وجودم را منقلب کرده بود. چند نفر دیگر که همچون من انسانی معمولی بودند همراه با آنها در حال خوش و بش و نواختن آهنگ با دهل و ساز و دایره و .... و رقص بودند. خوب یادم هست یکی از افراد را خوب می شناختم . کریم آقا . پسر لوطی و سبیلوی همسایه که کفتر باز بود . خداوندا اینها دیگر چرا ؟ من کجا هستم ؟ چرا خبری از خانواده ام و دیگران که من می شناسمشان اینجا حضور ندارند. کناری نشستم و در بهت و حیرت فقط نگاه می کردم . تصور کنید مثلا گرگی یا سگی را لباس پوشانده باشند و روی دوپا راه برود و از دستانش هم برای جابجا کردن وسایل و پذیرایی و ... استفاده نماید . همچنان می رقصیدند و می نواختند بیشتر از چند نفری به من نزدیک نشدند . هرکس که نزدیکم می شد دستی به شانه ام می کشید و لبخندی می زد و سپس از من دور می شد . زنی که مرا اینجا آورده بود برای دقایقی ناپدید شد . لحظه به لحظه بر تعداد حاضران در این مراسم جشن و عروسی اضافه می شد . کریم آقا در حالی که دستمال یزدی همیشگی اش را می تکاند همراه با آنها در این فضای باز و برهوت می رقصید، می خندید و از خود بیخود شده بود . لیوانی از شربت برایم آوردند. دستان بسان سم که لیوان شربت که نمی دانم چه بود را جلویم گرفت . ترسیدم . بغل دستم را نگاه کردم ، آن زن کنارم بود من لیوان را بر نداشتم اما زن زیبا لیوان را برداشت و به من تعارف کرد . نگرفتم . فقط نگاهش می کردم . زیبایی اش زبان و صدایم را ربوده بود . نمی توانستم حتی کلمه ای بیان کنم . لیوان را رد کردم .چشم بر دستان بسان سم آورنده شربت دوختم، چندشم گرفته بود . کم کم از صدای ساز و دهل کم می شد و از تعداد افراد حاضر نیز همین طور . زن دستانم را گرفت . بلندم کرد و مرا مخالف مجلس جشن و سرور برگرداند ، دیگر هیچ نمی شندیم. های و هوی جشن و صدای ساز و آواز به گوش نمی رسید . فقط همان برهوت و با درختانی پراکنده روبرویم خودنمایی می کرد . چند قدمی مرا با خود جلو برد ، نگاهم کرد و سپس دستش را همچون قبل جلوی چشمانم گرفت . لحظاتی بعد چشمانم را باز کردم ، خودم و آن زن زیبا روی را کنارم در حالی که روی لحاف و تشکم نشسته بودم یافتم . زن نگاهی به من کرد تبسمی زد ،برگشت و بعد از چند قدم که برداشت ناپدید شد. دختر عمه ها و خو اهرم در خواب عمیقی بسر می بردند و من با کوله باری از تجربه شبانه و شک و تردید به اتفاقهای دقایقی قبل ، هیچ نبود . صدایی نبود. خدایا این چه شبی بود. آیا کسی دیده ها و شنیده هایم را باور خواهد کرد؟
لطفا تا باوری دیگر منتظر باشید ..