سال سنگ پرانی اجنه
سال سنگ پرانی اجنه
تابستان سال 59 بود . همچون سالهای قبل وقتی گرمای تابستان کلافه مان می کرد و پنکه کفاف خنکی داخل منزل را نمی داد، همه اهل خانه با صفا و صمیمیت در تراس جلوی ساختمان می نشستند و در فضای سر سبز و مملو از انواع سبزیجات و درختان میوه های رنگارنگ، مشغول صحبت و آواز خوانی عاشیقی توسط پدربزرگ و نهایتاً صرف شام می شدند. (با توصیف های پست قبلی (سماور زغالی ، تلمبه آب خنک، کباب های زغالی گوجه، فلفل، بادمجان و ....) و گاهی اوقات نسیم شبانگاهی بر فیض کامل این محفل صمیمی اضافه می شد و همه افراد خانه وسوسه می شدند تا شب را در این فضای باز، خنک و زیبا همراه با تماشای آسمان پرستاره با شهاب سنگهای زیبایش به صبح برسانند. تازه سفره شام را جمع کرده و پای صحبت بزرگترها نشسته بودیم که ناگهان تکه سنگی بزرگ اندازه کف دست با سرعت تمام در گوشه ای از فرش جا خوش کرد . دقیقا یک وجب از برادر کوچکم که حدود دو سالش می شد و در کناری خوابیده بود، فاصله داشت. پناه بر خدا! همه هاج و واج به این تکه سنگ بزرگ که دقیقا لبه های تیزی مثل چاقو داشت و از نوع سنگهای لایه لایه که اکثراً در جاده ها و کوهها قابل مشاهده هستند، بود . نه شن بود و نه سنگی گرد! مادرم با گفتن یا ابوالفضل از جایش پرید و خودش را به برادر کوچکترم رساند و سریع او را از زمین قاپید و در بغل گرفت. پدربزرگ سنگ را برداشت نگاهی بهش انداخت و گفت: جل الخالق ! این دیگه از کجا پیدایش شد! بی غیرتا! این دفعه می خوان اینجوری آرامش رو از مردم محله سلب کنند . سریع بلند شد و همراه با عمو ها و پدرم با سرعت خود را به کوچه محله رساند. همهمه و سرو صدای زیادی از کوچه به گوش می رسید . منو خواهرم چادرهایمان را سریع بر سر کردیم و خودمان را به کوچه رساندیم . همه توی کوچه بودند. تمام همسایه ها در حالی که هر کدام از مردانشان یک تکه سنگ از این نوع در میان مشت داشتند در وسط کوچه سرو صدا راه انداخته بودند. بگو مگو بالا گرفت و ناگهان تعدادی از مردان با چوب و چماق هایی در دست به منزل دو نفر از اهالی که پسرانشان لوطی محل بودند و سابقه خوبی نداشتند هجوم برده و پشت سر هم درهایشان را زیر مشت و لگد گرفتند ، طوری که هر دو لوطی محل (هوشنگ و کریم) را با همان لباسهای زیرشلواری و زیرپیراهنی رکابی بیرون کشانده و دادند زیر حرف و حدیث و مشت و لگد..... . بیچاره آقا هوشنگ و آقا کریم، از هیچ جا و هیچ چیز خبر نداشتند . طوری که انگار از توی لحاف و تشک بیرون کشیده بودنشان . همش قسم می خوردند که به پیر ، به پیغمبر ما اصلا از این موضوع که شما می گویید خبر نداریم . ما در حال استراحت بودیم که شما آوار شدین روی سرمان . آخه مگه ما دو نفر چند تا دست داریم که به همه خونه های شما سنگ پرتاب کنیم؟ آخه چه جوری میشه همزمان به خانه های همه شما سنگ پرت کنیم ؟ ما که خونه مون آخر کوچه هست و سی چهل متر با شماها فاصله داریم . چرا مارو مقصر می دونید و .... . کم کم این ادعای آنها و دفاع از خودشان ریش سفیدان و عاقلان محله را قانع کرد اما این سنگها از کجا و چگونه همزمان به همه خانه ها پرت شده بود؟ در حالی که در محله ما اصلا باغ سنگی وجود نداشت . اگر باغی بود باغ انگور بود که آن هم فقط با تلمبارهای خاک(قانا) پر بود. همه درگیر افکار پریشان بودند. اینکه چرا سنگ پرتاب کردند؟ چه کسی مقصر هست؟ و .... اما فردای آن روز متوجه شدیم که نه تنها محله ما بلکه در خیلی از محله های بناب این مسئله سنگ پرانی اتفاق افتاده و چند سر شکسته و شیشه های شکسته نتیجه فقط یک شب آن ماجرا بود حال آنکه ماجرا به مدت یک ماه در محله های مختلف بناب همچنان ادامه داشت و درگیری و یافتن مقصر و دست و پای شکسته و سرهای شکسته و شیشه های شکسته همچنان قافیه این ماجرا بود . که در نهایت با نسبت دادن به اجنه این مسئله خاتمه یافت و هنوز هم که هنوز است اهالی بناب آن سال را ، سال سنگ پرانی جن ها یاد می کنند .