شبی ترسناک و من
شبی ترسناک و من!
شهریور ماه بود، تقریبا نیمه دومش. مادرم همراه با خواهر و برادر کوچکم رفته بود پیش پدرم که در کرج بود. آخه همانطور که قبلا هم گفته بودم پدرم نظامی بود و اجبارا باید در محل خدمتش بی دردسر حاضر می شد و از آنجایی که بناب از کرج بخش اشتهارد مسافت زیادی فاصله داشت ، پدرم منزلی مجردی برای خودش اجاره کرده و مشغول خدمت بود . روزی فیل مامانم هوای هندوستان کرد و اصرار داشت که باید برود و از نزدیک زندگی مجردی پدرم را ببیند و چند روزی حال و هواش عوض بشه و نهایتاً ما رو یعنی بقیه بچه هارو که می شدیم دو خواهر و دو برادر باقیمانده، به مادربرزگم سپرد و رفت .. در طول ده روزی که مامانم نبود و ما تنها همراه با مادربزرگ مادریم زندگی را سپری می کردیم کلی کیف کردیم و گاها هم با دختر عمه ها و خواهر برادرامون دعوامون می شد اما طولی نمی کشید دوباره بند و بساط آشتی آشتی رو پهن می کردیم و در حیاط بزرگ خونمون که سرسبز و زیبا بود مشغول بازی و آشپزی ،شیرینی پزی و حتی نان پختن و ... می شدیم طوری که بچه های همسایه ها با اصرار،خواهش و تمنا دوست داشتند در این لحظات خوشی با ما همراه باشند . خب ما هم که بدمان نمی اومد دوروبرمان شلوغ باشه و به دور از چشم مامانی گاها زیاده روی هم می کردیم و ریخت و پاش زیادی در آشپزخانه و ... به راه می انداختیم و... به هر حال لحظات خوشی بود یادش بخیر. حتی از ایجاد سرگرمی و بگو و بخند شبانه هم دریغ نمی کردیم . یادم می آد هر کسی که می تونست بیشتر بیدار بمونه برای شب نقشه ای کشیده و پیاده می کرد . یک شب خیلی منتظر موندم که همه بخوابند . حتی مادر بزرگم . آخه از ساعت 4 صبح بیدار می شد و منتظر اذان صبح می نشست و بعد از خوندن نماز ، دعا و نیایش ، برای ما بچه ها آماده باش می زد و هر کدوم رو سراغ کاری می فرستاد . مثلا داداش بزرگم میرفت نون می گرفت . خواهرم صبحانه آماده می کرد . من حیاط رو آب و جارو می زدم و ... طوری که تا ساعت 7 خوردن صبحانه هم تموم شده بود و ما می ماندیم این روزهای طولانی تابستان .
آقا جونم بهتون بگه که : اون شب بعد از کلی انتظار همه خوابیدند . منم که از قبل نقشه رو کشیده بودم و ابزار عملیاتم آماده بود بلند شدم و با نخ و سوزن لحاف دوزی شروع کردم به دوختن همه به تشک هایشان . اول از مادربرگم شروع کردم کلی دوختمش . یعنی لباساشو دوختم به تشک پشمی اش . بعد خواهرم و برادرم و ... و در نهایت چند کوک شل هم زدم به خودم و تشکم که فردا صبح خدای نکرده مورد خشم و غضب و عصبانیت کسی قرار نگیرم . یعنی یهو یکی تحمل این شوخی جدی جدی را نداشته باشه و من کتک بخورم . ... آقا تازه چشمام سنگین شده بود و می خواستم تو آرامش بخوابم که صدای مادربزرگم همه رو بیدار کرد . چه دادی می کشید چه دعوایی می کرد . همه بلند شدیم . اما هیچ کس نمی تونست از تشک اش جدا بشه . بخصوص مادربزرگم . هه هه هه هه هه .... خدایا چقده خندیدم . نمی تونستم خودمو کنترل کنم . خواهر و برادرمو می دیدین . هر کس این وسط اون یکی رو مقصر جلوه می داد حتی من ! اما نتونستم خودمو کنترل کنم و خند ه هام لوم داد و چند تا کف نرم از مامان بزرگ و خواهر برادرم خوردم . البته کتک نبود ها . کفی بود که خالی از لطف نبود . و هنوز هم که هنوزه این ماجرا رو تعریف می کنیم و می خندیم . یادش بخیر . خدا اموات شمارو هم بیامرزه . مادربزرگم که خدا رحمتش کنه چقده مارو می خندوند با اون کارها و شوخیهایی که می کرد.
در طول همین ایام که مامانی نبود یک بار دیگه هم نوبت به من رسید. اون شب باز نخوابیدن را تجربه کردم ، اما نه مثل شب عملیات قبل که تعریف کردم . نمی دونم شام سنگین خورده بودیم یا چی همه سریع خوابشون برد . بلند شدم ابزارکار را که از روز قبل تدارکش رو دیده بودم آوردم . این دفعه زغال که پودر و نرم کرده بودم . آوردم و با دستم پشت لبای مامان بزرگ، داداشی ها، خواهرم و دخترعمه محبوبه ام را (خدا رحمتش کنه جوان مرگ شد وای که چقده شوخ طبع بود)مالیدم . و این دفعه پشت لب و صورت خودم هم کلی مالیدمتا فردا کسی بهم شک نکنه . آقا صبح شد و با سوت برپای مادربزرگ همه از جا کنده شدند . هرکسی اون یکی رو نگاه می کرد می زد زیر خنده . حالا نخند کی بخند . حالا نخند کی بخند . از خنده روده بر شده بودیم . اما این دفعه همه می خندیدیم . و سخت بود بفهمند که کی این کارو کرده . و نهایتا مامان بزرگم گفت : می دونم کار توی وروجک هست . غیر از تو کسی نمی تونه از این کارا بکنه . راست هم می گفت چقده عقل کل بودم من!!! که همش از صبح فکر می کردم تا نقشه شب رو با موفقیت به انجام می رسوندم . هه هه هه هه .....
یه بار مادربزرگ رو کرد بهم گفت : دختر خوشگلم، نوه قشنگم میشه یه قاشق آب بدی این داروهام رو بخورم . برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم: چشم مامان بزرگ خوبم . رفتم آشپزخونه و با یه قاشق پر از آب برگشتم . گفتم: مامان بزرگ بفرمایید. در حالی که داروهاش توی دستش بود، سرشو بلند کرد تا لیوان آب رو بگیرد که یهو دید با یک قاشق آب بالا سرش ایستادم بقدری عصبانی شد که نگو . داروهارو انداخت توکیسه اش و بلند شد دنبالم . جاتون خالی هال بزرگی داشتیم و چند اتاق تو در تو . بعد دور زدن چندین باره هال ، از این اتاق می دویدم اون یکی اتاق . از اون اتاق به اون یکی اتاق و ... مامان بزرگ هم دنبالم . چقده کیف کردیم . آخرش نتونست منو بگیره نشست زمین و کلی خندید و گفت دختر نفسم گرفت گفتم آب بیار نه یک قاشق آب !!!!!
مثل اینکه از قضیه دور شدیم . یادتون هست ازتون خواهش کردم نوشته هایم را همراه با یقین و باور بخوانید . چون به خداوندی خدا همه ی اینها مثل یک فیلم و تصویر مقابل چشمانم نقش بسته و ذره ای غلو و یا هذیان گویی و یاوه گویی نیست. تو همین ایام بود که مامانم تو خونه نبود و دخترعمه هام می اومدند و همراه با ما تو خونمون می ماندند تا احساس تنهایی و کسالت نکنیم . یکی از شبها که همه خوابیده بودند صداهای عجیب غریبی می شنیدم . صدای رقص و دهل و آواز و ... . از آنجایی که هال خانه مان بزرگ بود و تلویزیون در هال بود . همه لحاف و تشک هاشون رو در هال پهن کرده بودند و در خواب عمیق سیر می کردند. چشمانم باز بود . روشنایی بزرگی در وسط هال داشتیم که به جهت نورگیری به سیاق ساختمانهای قدیمی گذاشته شده بود . صدا گاها محو می شد و گاهی کاملا آشکار که ما در محافل جشن می شنویم به گوش می رسید . اما دقایقی بعد صداها پا فراتر گذاشته و برو بیاهایی هم به چشم می خورد . به خداوندی خدا قسم افراد همچون تعاریف قبل که گفته ام بودند . موجوداتی با چهره های حیوانی و لباسهای انسان که به تن کرده بودند . می زدند و می رقصیدند . و از روشنایی سرهایشان را پایین دراز می کردند و مرا به بالا دعوت می کردند . سرم را با لحاف می پوشاندم اما صدایشان همچنان می آمد . خدایا چقدر طول کشید . صدای پاهایشان چقدر بلند بود وقتی روی پشت بام می رفتند و پا می کوبیدند . نمی دانم این بار چرا ترسیده بودم . هیچ کس چیزی نمی شنید و نمی دید . شاید چون همه خواب بودند ! نمی دانم آن شب همچون بعضی از شب ها که برایتان در پست های آینده خواهم گفت برایم سخت و ترسناک بود. گاها فکر می کنم چرا با اینکه سن زیادی نداشتم و هنوز کلاس اول راهنمایی بودم قالب تهی نکردم .از جن و اجنه زیاد شنیده بودم و این قیافه ها و سم ها و چهره های حیوانی و قد قامت انسانی و لباس و پوشش شنیده هایم را تکذیب نمی کرد. نگاهی به عقربه های ساعت که همچنان آرام آرام جلو می رفتند می انداختم و نگاهی به روشنایی ! چهره شان واقعا منزجر کننده بود حالا هم که دارم به یاد می آورم ترس وجودم را پر می کند . اما خب با اینکه حالا پخته تر شده ام و دیدنشان برایم روتین شده است اما اون لحظه ، اون شب چه کشیدم خدا می داند و بس. با نزدیک شدن به اذان صبح دیگر هیچ صدایی بگوش نمی رسید. سکوت همه جا را پر کرده بود . که سوت بیدار باش مادربزرگ به صدا درآمد . یادم می آیدِ که التماس کردم که مامان بزرگ، توروخدا بزار بخوابم . مریضم . حال ندارم ، تب دارم ببین . دستش را بردم گذاشتم روی پیشانی ام ، مادر بزرگم باور کرده بود که یه چیزیم هست و نهایتاً اصرار زیادی بهم نکرد . آن روز تا ظهر خوابیدم . ظهر که بیدار شدم همه ماجرای دیشب را برای مادربزرگم و حاضرین تعریف کردم . اما دریغ از باورشان . بعضی می گفتند خواب زده شده ای . بعضی می گفتند کابوس دیدی . و .... اما به خداوندی خدا شاید چیزی را از قلم انداخته باشم و هنر نگارش و انتقال مطلب را خوب نداشته باشم اما ذره ای به یاوه نگفته ام .